مهربان چهارده ماهه من
مهربان دختر من 14 ماهه شد ،جهارده ماهگی هم چند صباحی مهمانمان بود و رفت....
خیلی داری سعی میکنی حرف بزنی به توپ بابایی یادت داده میگی بال اول میگفتی توب حالا دیگه خارجی شدی
غدا که میدمت بلد شدی از اولش میگی " ب ب بس" یعنی دیگه بسه نمیخوام ، خیلی خیلی بد غذا هستی ریزه میزه من.
کلمه " مامان " رو روی کاغذ مینویسم نشونت میدم بلد شدی بخونی .بلند و واضح میگی : " ماما " .
منم کارتهای تراشه الماس واست خریدم حالا داریم با هم میخونیمشون. کلمه " در " یاد گرفتی هرچیزیو از هر جا میخوای در بیاری میگی در در در .عاشقه پله برقی شدی ،همش باید بریم بالا بیاییم پایین تا شما کلی ذوق کنی. یه روز کتاب باباجونو پاره کردی من گفتم وای بابا کتابتون تکه تکه شد از اون روز یاد گرفتی همش میگی "ته ته ته ته " .همه ازت میپرسه کتاب باباجونو چی کار کردی ؟ می گی : ته ته ته ته......
چون دیگه کامل راه میری یه "جشن قدم "خودمونی هم گرفتیم واسه گلم.
در این ماه پاهای کوچکت اولین گامهایش را به سوی آغوشم برداشت
و مشتاقانه در آغوشم که امن ترین و آشناترین پناهگاهت بود جا گرفتی...



از یکم مهر تختو به اصرار بابایی بردیم توی اطاق خودت من که اصلا راضی نبودم خیلی هم برام سخت بود
تا 20 مهر هر شب تو اطاقت پیشت بودم ولی از اون شب به بعد منم رفتم توی اطاقمون ،یعنی کامل از هم جدا شدیم به من خیلی خیلی سخت گذشت کاش اصلا نیازی نبود جدا بشیم![]()
کریر و که جمع کرده بودیم دیگه صندلی ماشین رو نصب کردیم توی ماشین که راحت باشی دختر خوبی هستی و توش میشینی...



مهربان چهارده ماهه من 



